ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
22
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
انديشهء معاويه افساد مكن و او را بر فرزندش به خشم مياور ، من نزد يزيد مىروم و مىگويم كه امير المؤمنين از تو براى بيعت گرفتن از مردم براى يزيد نظر خواسته و تو از مخالفت مردم بيمناك هستى كه او را اعمالى است كه مردم نمىپسندند و تو مىخواهى كه او از آن گونه كارها باز ايستد تا حجت بر مردم تمام گردد . زياد رأى او را بپسنديد . و نامهاى هم براى معاويه نوشت و او را به تأمل و درنگ فراخواند . چون زياد بمرد ، معاويه به كار بيعت گرفتن براى يزيد در ايستاد . صد هزار درهم نزد عبد اللّه بن عمر فرستاد ولى چون مسأله بيعت با يزيد را در ميان آورد ، عبد اللّه گفت : دينم را چنين ارزان نمىفروشم . معاويه آنگاه به مروان بن الحكم نوشت و از او خواست موضوع را با كسانى كه در مدينه بودند ، در ميان نهد و از آنان رأى و نظر خواهد . مروان چنين كرد . عبد الرحمان بن ابى بكر گفت : آن كه شما مىخواهيد ، حكومتى هرقلى است كه هر هرقلى بميرد ، هرقل ديگر جانشين او شود . حسين بن على و عبد اللّه ابن عمر و عبد اللّه ابن الزبير نيز چنين سخنانى گفتند . معاويه به عمال خود نوشت كه از هر جا هيأتى را نزد او بفرستند . از جمله كسانى كه به شام رفتند ، يكى محمد بن عمرو بن حزم بود از مدينه و احنف بن قيس الفهرى بود از بصره . معاويه از احنف پرسيد كه او در باب بيعت با يزيد چه مىگويد ؟ گفت : از شما مىترسيم كه سخن راست بگوييم و از خدا مىترسيم كه دروغ بگوييم . تو خود به يزيد آگاهتر هستى . اگر مىبينى كه خشنودى خدا و مردم در آن است ، پس با كس مشاورت منماى و چنان كن كه خواهى و اگر جز اين است ، اكنون كه خود به جانب مرگ روان هستى كار دنيا را به دست او مده . آنچه بر ما است ، اين است كه بگوييم شنيديم و اطاعت كرديم . چون مردم عراق با يزيد بيعت كردند ، معاويه با هزار سوار روانهء حجاز شد . در نزديكىهاى مدينه با حسين بن على سپس با عبد اللّه بن الزبير و عبد الرحمان بن ابى بكر و عبد اللّه بن عمر برخورد كرد و با آنان سخنان درشت گفت . آنان از مدينه بيرون آمده ، به مكه رفتند . معاويه در مدينه براى مردم سخن گفت و گفت كه هيچ كس چونان يزيد شايستهء خلافت نيست و مردم را تهديد نمود . چون نزد عايشه آمد - و عايشه شنيده بود كه گفته است اگر حسين و يارانش بيعت نكنند ، آنان را خواهد كشت - عايشه او را اندرز داد به رفق و مدارا دعوت نمود . اين بود كه چون به مكه داخل شد از رفتارى كه با حسين بن على كرده بود ، پشيمان شده بود . پس با او به نرمى سخن گفت و او را پسر رسول خدا و سيد جوانان اهل بهشت خواند . با آن چند تن ديگر نيز چنين كرد . تا روزى همه را احضار كرد و پس از سخنانى چند رو به عبد اللّه بن الزبير كرد و خواست كه او سخنى گويد . عبد اللّه گفت : تو را ميان سه كار مخير مىگردانم : يا چون رسول خدا باش كه هيچ كس را به جانشينى برنگزيد ، تا مردم پس از او ابو بكر را اختيار كردند ، معاويه